ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ریحانه عسلی

تولد 2 سالگی خانم کوچولوی من

ما امسال دوتا جشن تولد واست گرفتیم. یکی تو خونه ، یکی تو مهد کودک. البته هیچ کدوم مفصل نبود. ایشالا سالی که واسه تولدت دزفول باشیم دور هم یه تولد مفصل واست میگیرم. کیک تولدی که واست تو خونه گرفتیم به همراه باباجون و عزیزجون   فوت کن فوت کن فوت کن شمع ها رو خاموش کن...... اینم کادوی تولدت جگر گوشه ی من تولد ریحانه جون تو مهدکودک   ...
6 دی 1392

مسافرت تیر 92

این عکس ها رو با شرح مسافرتمون بایستی خیلی قبلتر برات میذاشتم ولی خب فرصت نشد. این شد که مسافرتمون رو به روایت تصویر تعریف میکنم برات. روستای کندوان_تبریز   پارک ائل گلی_تبریز دختر شیطونی که بغل باباش نمیمونه و میخواد خودش رو بندازه پایین ریحانه جون و گلشید جون در حال پیاده روی در پارک ائل گلی بازار فرش تبریز بقعه شیخ صفی اردبیلی_اردبیل   یک حمام قدیمی در اردبیل_ریحانه جون تازه از خواب بیدار شده با موهای پریشون کنار دریا_آستارا   یه دریاچه خیییلی زیبا در آستارا خونه ی دوست بابایی در خلخال(ریحانه جون در حال لرزیدن از سرما) دختری درحال فرار از بغل...
6 دی 1392

سوپرایز ما ، سوپرایز تو

سلاااااااااااااااام نفس مامان بعد از مدت ها دوباره من اووووووووووووووووووومدم. امروز یه فرصتی دست داده و یه حالی. که برات بنویسم. میخوام یه جریانی رو که چند روز پیش اتفاق افتاده واست تعریف کنم. بالاخره تلاش های ما بعد از دوماه به ثمر نشست و از پوشک گرفتیمت. تو موفق شدی که شلوارت رو خیس نکنی و به موقع ما رو خبر کنی که دستشویی ببریمت(البته همین الانشم بیشتر وقتها خودمون میبریمت و حاضر نیستی خودت بگی جیش دارم ) یه 10 روزی بود که وقتی از مهد کودک برمیگشتی دیگه شلوارای خیست رو برامون نمیوردی. من وبابات هم خووووووووووووشحال از این موضوع تصمیم گرفتیم که واست یه جشن کوچولو ترتیب بدیم و بهت جایزه بدیم. از اینکه دیگه بزرگ شدی و خانم شدی و نیاز ب...
6 دی 1392

ریحانه خانومم بزرگ میشود...

سلاااام ریحانه خانوم خوشگلم... امروز با مامان ریحانه حرف میزدم میگفت از دیروز خانوم کوچولو رو از پوشک گرفته....و شورت آموزشی میپوشه.. الهیییییییی من قربونت برم خوشگل خالههههه     تبدیل میشود به.... . . . . . .     ...
28 مهر 1392

روز دخترمبارک....

سلام آلللللللللللللللللللللللله! روزت مباررررررررررررررررررررررررررررررک! آله  امروز تولدمه کاش پیشم بودی دوتامون باهم شمع های کیکی رو که مامان جون برام درست کرده رو فوت میکردیم! البته مطمئن بودم اون موقع همش میگفتی تولده منه من!(دستتم اشاره میکردی به خودت)!و نمیذاشتی من کاری بکنم!روز تولد بابات که اینجوری بودی ،بهت میگفتم تولد بابائه میرفتی مینشستی سر مبل تولد و شعر تولد رو میخونیدی.خاله فدایییییی این کارات! خیییییییییییییییییییییلی دوست دارم دخمل خاله! بهت قول میدم اگه اینجا بودی  بخاطر سومین سال تبریک روز دختر بهت بجای عدد18،شمع عدد3رو میذاشتم رو کیک!     این عکسو خودم ازت گرفتم خیییی...
16 شهريور 1392

شرح دیدار بعد از 5ماه

سلااااااااااااااااااام به آله ی خوشکل خودم! سریع میرم سراغ اصل مطلب... موقعی که ما رسیدیم مشهد سریع ماشینو پارک کردیم بدوبدو اومدیم بالا تا تورو توی خواب ببینیم(البته نقشه من این بود که بیدارت کنم )خلاصه با آسانسور اومدیم بالا که دیدیم مامانت درو بازکرد و یه دخمل خانوم خوشکل و ناز و خوابالو(خواب آلود)بغلشه .من همینجوری نگات میکردم ... بعد توهم بدون اینکه هییییچ حرفی بزنی  مثل ما شوک زده نگامون میکردی که یدفه لبخند زدی و گرفتمت بغلم  و سریع اشاره کردی به طرف اتاقت که بریم نشونمون بدی و بعد از حدود 5دقیقه به حرف اومدی... خاله فرزانه(با اشاره به من):ریحانه!میدونی کیه؟ با سرت گفتی آره!بعدم گفتی آله !نفففففففففففس من!خو...
13 شهريور 1392

دیدار بعداز5ماه

ریحانه جونم،نفس خاله،3ساعت دیگه داریم راه میوفتیم با ماشین بیایم پیشت.3روز دیگه میبینمت[نیشخند] فکر کنم هر وقت برسیم مارو نشناسی  و بپری تو بغل مامان یا بابات!شاااااید..[قلب]شایدم مارو بشناسی و بیای بغلمون خاله کلیییییی منتظرم  تا ببینمت دلم برااااااااات خیلیییییی تنگ شده نفس من! حتما لحظه  ورودمون رو برات مینویسم جیگرم... [بوس][بوس][قلب][قلب][بوس]
24 مرداد 1392

سالروز شکفتن گل خوشبوی بهشتی من

سسسسسسسسلااااااااااااااااممممممممممم.به جشن تولد خوش اومدییییییییین. امشب   عموپورنگو و امیرمحمدهم دعوت هستند...پس    نگران نباشید مطمئنم خوش میگذره... بفرمایید ادامه      مطلب...خواهش میکنم راحت باشید...  ٢سال پیییییییش خدا 1 فرشته به زمينيهاش   هديه كرد 1 دختر خيييييييللللللللي ماه و ناز   و دوستداشتني! خيييييللللللليم خوشگل بود   تازه!! !!       از اون موقع اون دختر خانوم شد نفس همه   ما.امروز زادروز دردونه امونه و ما همه جمع   شدیم تا جشن تولدش رو بگیریم.ممنون که   دع...
19 مرداد 1392

مهد کودک کوچولوهای ناز

از آخرین نوشته م تقریبا 2ماه میگذره. خیلی دوست دارم بیام و از روزانه هامون برات بنویسم. از کارایی که انجام میدی. از حرفای جدیدی که میزنی از کلماتی که پای به پای ما تکرار میکنی و کلی ما رو میخندونی. از شیرین کارایات، اذیت کردنات، خانم شدنت و و و .... ولی حیف....حیف که زیاد وقت ندارم. خیلی دلم واسه شب بیداری هام تنگ شده. آخه فقط تو اون زمان بود که میتونستم به وبلاگت سربزنم و آپش کنم، به ولاگ دوستان سربزنم ، اینترنت گردی کنم و....حیف که شبا باید زود بخوابم تا صبح به موقع بتونم بیدارشم و برم سر کار. یه چیز جالب برات بگم. من خواب رو خیلی دوست دارم. البته بیشتر خواب صبحهاو ظهرها رو. ولی از وقتی بعداز تولدت میرم سر کار، حاضرم از خستگی انجام کارها ...
14 تير 1392